f=e="t بر بلندای کوه بیل
سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا
"بر بلندای کوه بیل"

مراقب چشم های خود باشید
جوانی به حکیمی گفت: «وقتی همسرم را انتخاب کردم، در نظرم طوری بود که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده است. وقتی نامزد شدیم، بسیاری را دیدم که مثل او بودند. وقتی ازدواج کردیم، خیلی‌ها را از او زیباتر یافتم. چند سالی را که را با هم زندگی کردیم، دریافتم که همه زن‌ها از همسرم بهتراند.»
حکیم گفت: «آیا دوست داری بدانی از همه این‌ها تلخ‌تر و ناگوارتر چیست؟»
جوان گفت: «آری.»
حکیم گفت: «اگر با تمام زن‌های دنیا ازدواج کنی، احساس خواهی کرد که س... ولگرد محله شما از آن‌ها زیباترند.»
جوان با تعجب پرسید: «چرا چنین سخنی می‌گویی؟»
حکیم گفت: «چون مشکل در همسر تو نیست. مشکل اینجا است که وقتی انسان قلبی طمع‌کار و چشمانی هیز داشته باشد و از شرم خداوند خالی باشد، محال است که چشمانش را به جز خاک گور چیزی دیگر پر کند. آیا دوست داری دوباره همسرت زیباترین زن دنیا باشد؟»
جوان گفت: «آری.»
حکیم گفت: «مراقب چشمانت باش.»






تاریخ : چهارشنبه 95/10/22 | 6:4 عصر | نویسنده : مهدی پریشانی(نام مستعار) | نظرات ()

و اما داستان چوب به دست ها ...

آورده اند در روزگاران قدیم در ولایتی دورافتاده حاکمی بود دلسوز و وزیری داشت بس سیاست مدار و  نیرنگ باز ...

روزی حاکم برای سرکشی از رعایا به اطراف ولایت گذرش اوفتاد. دید مردمی را در کنار رودخانه که ترسان و لرزان خودرا به آب می زدند . از همراهان علت را جویا شد . از میان رعایا جوانکی لب به سخن گشود و عرض کرد قربانت گردم ،ما هر روز برای رفتن به مزرعه مان، می باید خودرا به این آب سرد زده و به آن طرف رودخانه برسانیم استدعا داریم چاره ای بی اندیشید.

 حاکم پس از اندکی تامل رو به ملازمان کرد که چرا تاکنون برای این موضوع فکری نکرده اید ؟ وانگهی این بیچاره ها در زمستان و هنگام سیلاب چه برسرشان می آید؟

پس از بازگشت به امارت خود وزیراعظم را احضار کرد و دستورش داد که بی درنگ برای رفاه حال مردم  بر روی رودخانه پلی بسازد . وزیر فکری کرد و با گفتن به روی چشم از حضور مرخص گردید . او دست بکار شد و پس از مدتی حاکم را اطلاع داد که پل ساخته شده و آماده بازدید ذات اقدس همایونی است. ادامه مطلب...




تاریخ : دوشنبه 95/9/22 | 11:51 عصر | نویسنده : مهدی پریشانی(نام مستعار) | نظرات ()

وقت غروب که به خانه برمیگردم کارگرانی را می بینم که درب مجتمع مسکونی مان با اشتیاق تمام مشغول کندن کانال هستند و برخی همسایگان را که مشتاقانه آن ها را یاری می دهند . انصافاً وقتی همه با هم باشیم کارها خوب پیش می رود و مملکت هم حسابی پیشرفت می کند !بله کارگران اعزامی شرکت محترم توزیع آب هستند. ظاهراً برای اتصال مجتمع ما و سایر منازل محلّه به شبکه سراسری فاضلآب بسیج شده اند .... در حالی که دکمه ی ریموت درب ورودی پارکینگ را می زنم و آرام آرام وارد می شوم، یکی از همسایگان همراهی ام می کند و با رضایتی وصف ناشدنی و لبخندی دلنشین که بر لب دارد از این اقدام ستودنی شرکت تعریف و تمجید می کند ... ادامه مطلب...




تاریخ : پنج شنبه 95/9/18 | 10:40 عصر | نویسنده : مهدی پریشانی(نام مستعار) | نظرات ()

دوستی نقل می کرد :

یکی دو ماهی بعد از بازنشسته شدنم به واسطه ی مشکلی اداری که برایم پیش آمده بود مقام مافوقی احضارم کرد. این آقای مسئول که از قضا از دوستانم بود ، از بد روزگار ،هم در این مسئولیت تازه کار بود و فاقد تجربه اداری و هم اینکه از دانش مرتبط با مسئولیت جدیدش بسی بی بهره.

با توجه به سوابق اجرایی و اشرافی که به موضوع داشتم و آن بزرگوار کمترین آن ها را داشت از هر دری برایش مثال آوردم وچندین راهکار برای حل مشکل پیشنهاد دادم. اما او قرص و محکم بدون در نظر گرفتن شأن من و یا توجه به حرف هایم و یا لااقل مشورت با کارشناسان مربوطه، بر رأی ناصواب خود که همانا آسان ترین راهی بود که به عقلش می رسید ، و نتیجه اش تضییع حقوق بنده و به عبارتی نقره داغ کردنم بود اصرار می ورزید. ادامه مطلب...




تاریخ : یکشنبه 95/8/23 | 4:34 عصر | نویسنده : مهدی پریشانی(نام مستعار) | نظرات ()

راستش هم ولایتی های گرامی ،مدتهاست که می خواهم بی پرده و خودمانی تر با هم درد دل کنیم .این چیزهایی که میگویم بارها در لفافه و نکته و کنایه و یا هرترفندی که در دیار خودمان بلد شده ام و یا در جاهای خیلی دورتر یاد گرفته ام در برخی معاشرتها به شما ها و خصوصاً دوستان عزیزی که مثل خودم ادّعای روشن فکری دارند تا آن جا که گفتگو های 5+1 از ابتدایی ترین بحثهای روزمره شان است مطرح کرده ام. ولی متاسفانه این جور که پیداست علیرغم اینکه خیلی ها با آن موافقند ،قرار نیست حداقل در گذر نسل ما توجهی به آن بشود.  و لاجرم  هی حرص خورده ام، اوف کشید ه ام و در آخر هم راه به جایی نبرده ام.

لازم به گفتن نیست من هم به نوبه ی خود از این همبستگی و ابراز محبت بی کران شما به یکدیگر غبطه می خورم ، اما در کنار آن نمی دانم باید به برخی از این رسم و رسومات و در یک کلمه فرهنگ  و سنّت گذشته خودمان بالید و یا آن که بایستی از مضرّاتش شرمگین شده ، سر در گریبان فرو برد. بطور مثال ،وقتی می بینم وقتی فردی از طایفه به مشکلی دچار می شود و اکثرمان، خود را از او قایم می کنیم تا از درد و گرفتاریش  نشنویم و حتی اگر گاهی به سراغمان هم بیایند که قدمی برداریم ،به بهانه های مختلف طفره می رویم  و هزار جور بهانه  برای انجام ندادنش جور می کنیم،

اما به فرض اگر همین شخص ،ناگهان چشم برهم گذاشت و به دیار ابدی سفر کرد چه رشادتها که از خود بروز نمی دهیم

 :   ادامه مطلب...




تاریخ : دوشنبه 95/7/12 | 10:59 عصر | نویسنده : مهدی پریشانی(نام مستعار) | نظرات ()
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
.: Weblog Themes By SlideTheme :.