f=e="t بر بلندای کوه بیل
سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
"بر بلندای کوه بیل"

مشکل آب چقدر جدی است ؟ من که جرات تذکر ندارم !

آن روزهایی که برای سرکشی به خانواده و بستگان به زادگاهم بر می گشتم در اولین فرصت سعی می کردم  به دریاچه زیبای پریشان که تا آبادی ما فاصله چندانی نداشت سری  بزنم. حال یا به بهانه ماهی گیری بود یا تفریح و تماشای زیبایی های خیره کننده دریاچه. از بوته های کناره دریا که بوی معطرشان به وجدت می آورد گرفته تا آواز مستانه پرندگان زیبا و رنگارنگ  و لانه های پر از تخم آن ها بر فراز نیزارهای سر سبز و صدای جهش ماهیان جوانی که خود را از آب به بیرون پرتاب می کردند همه و همه برگ زرینی از قدرت لایزال الهی و شکوهمندی و در عین حال ظرافت طبیعت را به رخ می کشید . راستش هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم که روزی چشم باز کنم و دریاچه نباشد واین همه زیبایی محو شده باشد  ! 
اما عاقبت آن روز نحس آمد و بیکباره متوجه شدم از دریاچه زیبایی که سال ها زیباترین و خاطره انگیز ترین دوران زندگیم را در کنار آن سپری  کرده بودم و جای جایش برایم پر از  شادترین و بیاد ماندنی ترین خاطره ها بود دیگر اثری نبود . 
با این حال به خودم دلداری می دادم که این وضعیت موقتی است و بالاخره دیر یا زود یک روز دریاچه دوباره بر می گردد و چشمانمان به جمالش روشن می گردد ، چه آن که در اوایل کودکیم هم  یکبار کم آب شدن دریاچه را شاهد بودم .
سال ها گذشت ،اما متاسفانه دریاچه بر نگشت و دیگر آن خاطرات شیرین زنده نشد و شاید هیچ وقت هم تکرار نشود .

ابتدا فکر می کردم این جریان مختص دریاچه پریشان بوده است تا این که تالاب ارژن هم به خاطره ها پیوست و بعد اخبار نگران کننده ای از خشک شدن دیگر دریاچه ها از بختگان گرفته تا ارومیه و سپس پایین رفتن سطح آب ها و خشکیدن چاهها و  قنات ها و .....

بگذریم !
یکی دوسالی است که مسئولان کشور ما ظاهرا بیدار شده اند و به طرق مختلف در ماجرای آب هشدار می دهند ، نمی دانم خودشان چقدر بروز این فاجعه باورشان شده و در زندگی شخصی خود چه اندازه به آب و چگونگی مصرف آن بها می دهند ولی به هرحال  کم و بیش از صدا و سیما و دیگر رسانه ها تذکراتی به مردم  داده می شود .
از طرفی شاهدیم که درگیری های مرتبط با کمبود آب هم هر روز ابعاد تازه ای به خود می گیرد .تا دیروز اصفهان و یزد و چهارمحال بود و امروز برازجان و بندر عباس و شاپور کازرون تا فردا چه پیش آید.
از منزل بیرون می زنم . رهگذری در کوچه با نشان دادن جویباری که از سرریز آب کولرهای پشت بام آپارتمان مجاورمان  در کوچه راه افتاده است به من تذکر می دهد و من که جرات ندارم زنگ اهالی آن آپارتمان را بزنم قول می دهم که تذکر بدهم !
در محله ای که کار می کنم خانمی را می بینم که ساعت ها کوچه خاکی جلو منزلش را با آب بی بها صفا می دهد و من جویبار سرازیر شده را که طولش بیش از پنجاه متر است نظاره گرم اما جرات تذکر ندارم!
آن طرف تر دیگری شیلنگ آب را روی ماشینش گرفته و با حوصله تمام گرد و خاک را از روی نازنینش می زداید و از آن بدتر 
کارواش های شهر همچنان فعالند و بدون دغدغه و با قدرت تمام ، سیل آب را به روی ماشینها می پاشند و روزانه میلیون ها لیتر آب را به فاضلآب تبدیل می کنند و دولت ظاهرا  نیازی به اصلاح این سیستم نمی ببند من هم جرات تذکر ندارم .

موقع برگشتن به خانه چشمم به گودال وسیع  وسط بولوار کمربندی می افتد که به واسطه بی مبالاتی تبدیل به یک مرداب شده است و من جرات تذکر ندارم!

براستی چگونه باور کنم آب دارد تمام می شود ؟
نمی دانم. ! شاید کمتر کسی باورش شده ما آب نداریم! 

 به منزل برمی گردم  ، قبل از ورود خانم با دو بشکه 20 لیتری دم در منتظرم ایستاده است : آب قطع شده است و مهمان هم داریم بی زحمت .....

 






تاریخ : چهارشنبه 97/5/3 | 9:18 عصر | نویسنده : مهدی پریشانی(نام مستعار) | نظرات ()

 برای خیلی ها صرف صبحانه با آش معنای  ویژه ای دارد. علیرغم این که خودم با آش چندان میانه ای ندارم،اما به لحاظ تنوع صبحانه همراهانم که آش خور اصیل! هستند و میزبانی که میدانستم اهل سحرخیزی نیست و بالتبع گریز از تنهایی وقت را غنیمت می شمارم و برای بهره گیری از هوای دل انگیز صبح پاییزی شهرستان محل اقامتم از خانه بیرون می زنم و  پرسان پرسان به دنبال آش روانه بازار می شوم.
 پس از چند دقیقه ای بر سر چهار راهی تابلوی "آش شیراز "نظرم را جلب می کند اما شلوغی جلو مغازه توی ذوق می زند آن هم برای من که از توی صف ایستادن خوشم نمی آید و به همین دلیل بیشتر وقت ها  برای خرید چند عدد نان چندین خیابان را سرک می کشم  تا بالاخره یک نانوایی خلوت پیدا کنم. 
ظاهرا چاره ای نیست چرا که در این شهر فقط همین یک مغازه آش فروشی است.خودم را که متقاعد کردم آرام آرام و از روی بی میلی در آخر یکی از صف ها قرار می گیرم. آخر این جا سه ردیف توی صف ایستاده اند یک ردیف خانم ها و دو ردیف دیگر !
کارگر آش فروش که تند تند مشتریان را راه می اندازد ناگهان حرفی می زند و مشتریان همه به پچ پچ می افتند و من که شنواییم تعریفی ندارد چیزی متوجه نمی شوم و به همین دلیل از نفر جلوییم  می پرسم چه خبر شده و او توضیح می دهد که آش فروش تذکر داده دیگ آش در حال ته کشیدن است و اگر آش گیرتان نیامد دلخور نشوید !
به خودم امیدواری می دهم که انشاءالله سهم ما هم در این دیگ است و دست خالی برنخواهم گشت تا مورد تمسخر همراهان واقع شوم . 
حدود ربع ساعتی که می ایستم ،خودرویی از یگان انتظامی جلو مغازه ترمز می زند و سرباز وظیفه ای از آن پیاده می شود، در حالی که دیگ نسبتا بزرگی را با خود حمل می کند . افسری هم او را همراهی می کند پس از چند لحظه که معطل می شوند با این پا و آن پا کردن نشان می دهند که عجله دارند ،کارگر آشی بناچار پیشخوان و مشتریان سمج را رها می کند و به سراغ آن ها می رود ،خدای را شکر سفارش حلیم می دهند و جای نگرانی نیست. 
در یک لحظه به فکر فرو می روم که چرا برخی از این برادران مثل دیگر مردم برای خریدهای این چنینی در صف نمی ایستند ؟

بعد برای خودم توجیهی می تراشم که احتمالا  این ها در ماموریت هستند و وقت کم داشته اند.

اما در جواب از خودم می پرسم آیا یگان مربوطه نمی تواند همین برادر سرباز وظیفه را ساعتی زودتر برای خرید گسیل کند تا خیلی راحت و بدون تضییع حقوق دیگران در نوبت بایستد و براحتی این خرید  و یا خریدهای مشابه را انجام دهد ؟

اگر چه قطعا نمی توان این رفتار را به همه کارکنان و واحدهای زیرمجموعه این نهاد محترم تعمیم داد ولی آیا این رفتار غیر منطقی اثر منفی در اذهان مردم ایجاد نمی کند ،آیا درست است آن همه خدمات طاقت فرسای این گونه نهادهای نظامی و انتظامی را با یک بدسلیقگی و با هر عذری مخدوش و لکه دار کرد ؟ 
دقیق تر می شوم و اتیکت روی جیب افسر محترم را می خوانم "عقیدتی سیاسی" !

یاد واحد های عقیدتی سیاسی اوایل انقلاب در نهادها می افتم که مرجع رسیدگی به تظلمات و شکایات مردم از مامورین و مجریان واحدهای ذی ربط بودند و چقدر خوب عمل می کردند و چه محبوبیتی داشتند و چقدر دعای خیرشان می گفتند. 

هنوز جواب ابهامات و سوال هایم را نگرفته ام که با فریاد کارگر آشی از خیالات بیرون می پرم  ،نوبتم شده است،هراسان ظرف آش را بر می دارم و  به سرعت از مغازه دور می شوم .

هرچه بگندد نمکش می زنند      وای به روزی که بگندد نمک






تاریخ : شنبه 96/8/20 | 8:3 عصر | نویسنده : مهدی پریشانی(نام مستعار) | نظرات ()

در شرکت ما هم با گذشت زمان و دور شدن از سال های اول انقلاب ،مثل خیلی از ادارات دیگر کمتر از اسراف و این جور حرف های قدیمی سخن بمیان می آمد.الحق حرفها و روشها و اسباب های  کهنه و مشمئز کننده هر آدم نو اندیشی را می آزارد ! همه تلاش داشتند بروز باشند. همه و همه و همه .

مثلا همین رییس شرکت ما که انصافا در نواندیشی کار را تا بدانجا رسانید که در اتاق کارش، راه به اتاق خواب کامل(نگفتم مبله !)،راه به دستشویی و حمام و ... پیش بینی کرد .البته نه این که از دستشویی های قدیمی استفاده کند ،بلکه با نبوغ و استعداد ویژه ای که داشت اتاق های جنب دفترش را اختصاص به این جور قضایا داد و به آن ها راه باز کرد .الحق مجموعه ای فرهنگی، رفاهی. .. و در نوع خودش کم نظیر و جمع و جور ترتیب داد که تا نسل های بعد همه مدیران او را آفرین و دست مریزاد بگویند.

برای سایر کارکنان هم در سطوح مختلف کم و بیش وضع با همین منوال پیش می رفت و من که با گذشت زمان درکم از اوضاع بهتر می شد ، بیشتر به ژرفای این رفتارها پی می بردم  .شاید برای شما هم جالب باشد اگر بگویم آن جا یک تئوری کارآمد بر روند  میزان استفاده و عمر مفید اسباب و وسایل اداری حاکم بود( در چند مرحله )مشهور به" چرخه ی آماده سازی برای انهدام"!
حالا داستان چه بود !
قضیه از این قرار بود که کارمندان سطوح متوسط به بالای اداره ما هم به پیروی از بالادستی ها و جانماندن از قافله نوگرایی ،به محض جابجایی و قرار گرفتن در اتاق جدید ،شروع می کردند به نق زدن که از این میز و صندلی ها خوشمان نمی آید و  راحت نیست و برای جور کردن مستمسک چند تایی هم عیب و ایراد به آن می بستندد.بستگی به محبوبیت فرد و یا بالا بودن مسئولیت در تشکیلات اداری ،پی گیر ی های بعدی بلافاصله از سوی کارپرداز محترم که اتفاقا آدم متشرعی بود آغاز می شد و پس از چند روزی خدمتگزاران اداره را می دیدی که کشان کشان میز و صندلی های جدید را که وفق سلیقه کارمند متقاضی تهیه شدل بود در اتاق ایشان جا می دادند.

حالا تازه مشکل شروع شده بود! ،با میز و صندلی قبلی که تا حدود زیادی هنوز نو به نظر می رسیدند چه باید کرد ! این جا پای تئوری اشاره شده به ماجرا باز می شد . 
در مرحله اول آن میز و صندلی های قبلی را از اتاق خارج و در  راهرو اداره قرار می دادند، چند روزی که می گذشت رییس محترم شرکت چشمشان به این ها می افتاد و تذکر می دادند که لازم است  نظم محیط اداری رعایت شود!.این جا بود که کارپرداز محترم متشرع دست بکار شده و در اجرای مرحله دوم ترتیبی می دادند که میز و صندلی ها از طبقه مربوطه به طبقه هم کف انتقال داده شوند ... بگذریم ...

در مرحله سوم  با تذکر مدیر امور اداری این وسایل بیچاره به بیرون از ساختمان و زیر بالکن قرار می گرفتند تا مقداری از تابش آفتاب و بارش باران در امان بمانند. اما پس از چند ماهی کم کم با وزش باد و باریدن باران کمی تا قسمتی از این اسباب و اثاثه خیس می شدند و...
خب ،تا حد زیادی کار برابر برنامه پیش رفته بود .مرطوب شدن میز و صندلی ها بهترین بهانه بود برای انتقال این وسایل از کناره ساختمان اداره به جایی در پشت انبار و در فضای باز که از نظر ها دور بود. و کمتر به چشم می آمد. چرا که انبار گشایش این جور چیزها را نداشت. دیگر کسی نمی توانست ایراد بگیرد چرا این وسایل نو به بیرون ریخته شده اند.
نود درصد هدف محقق شده بود و می بایست مرحله چهارم کلید بخورد . اینجا فقط کافی بود به یکی از خریداران  وسایل اسقاطی تماس حاصل شود تا ترتیب بقیه کارها را بدهد .که این امر خیر نیز توسط سرایدار محترم که الحق در این امور استاد شده بود در اندک زمانی به انجام می رسیدو دیگر از آن اسباب و اثاثه پشت انبار خبری نبود این گونه بود که این پروسه ی انهدام...! با دقت کامل و وسواسی بی نظیر با رعایت کامل صرفه جویی در وقت و زمان و مکان و منابع انجام می شد. 

من به نوبه خود و به یاد آن روزهای خوش به همه دوستانی که خالصانه در این امر خیر یار و همراه هم بودند صمیمانه درود می فرستم .






تاریخ : جمعه 96/8/12 | 10:12 عصر | نویسنده : مهدی پریشانی(نام مستعار) | نظرات ()

علیرغم گرفتاری های روزمره باز هم خداوند توفیق عنایت فرمود که امسال هم به روستایمان بروم و در مراسم  شب عاشورا شرکت داشته باشم. 

مثل سال های گذشته جوانان فعال آبادی با مختصر وجوهی که جمع آوری کرده بودند توانسته بودند مجلس آبرومندی تهیه ببینند. عمده مردم آبادی در حسینیه حضرت سید الشهدا جمع شده بودند. افرادی هم از آبادی های دیگر و حتی روستاهای دیگر به حسینیه آمده بودند.مراسم زیارت عاشورا ،سینه زنی و زنجیر زنی با مداحی گرم و دلنشین برادر زاده ها و خواهر زاده ام انجام شد.انصافا جوانان و نوجوانان و خردسالان شرکت پرشوری داشتند .

 شب های تاسوعا و عاشورا برای مردم آبادی ما خاطره انگیز ترین مواقع سال است، آبادی ما به پاره ای دلایل دارد خالی از سکنه می شود .عمده جوان ها به شهرهای اطراف از جمله شیراز و کازرون و بوشهر مهاجرت کرده اند . این ایّام که می شود با استفاده از فرصت و تعطیلی مشاغل ، توفیق نصیبشان می شود تا به آبادی برگردند،یعنی آبادی ما شلوغ ترین روزها را تجربه می کند. چه حیف که بهره برداری مطلوب را از این فرصت کم نظیر نداریم .اهالی در حد بضاعت نذورات خود را در راه آقا ابا عبدالله علیه السلام تقدیم می کنند. افرادی شام و ناهار عزاداران را تقبل می کنند ،برخی آب و شربت و برخی هم شیر و کیک و ،،،و هرکس به نوعی ارادت خود را به این مراسم عزیز نشان می دهد.

معمولا هرساله آقایانی از وعاظ و روحانیون  یا اساتید علمی در این مراسم برای مردم در خصوص قیام عاشورا صحبت دارند. اما امسال جایشان خالی بود. ط§ط¯ط§ظ…ظ‡ ظ…ط·ظ„ط¨...




تاریخ : یکشنبه 96/7/9 | 10:23 عصر | نویسنده : مهدی پریشانی(نام مستعار) | نظرات ()

باز هم آتش به جان کوه بیل افتاد .صدها هکتار از این منطقه بکر در آتش بی مبالاتی برخی افراد ولنگار و بی مسئولیت سوخت و دود شد و به هوا رفت.

حدودا ی وقت اذان ظهر بود که زنگ تلفن همراهم به صدا درآمد واز آن سوی خط یکی از بستگان ساکن منطقه خبر داد که کوه بیل دگر بار آتش گرفته است.با عجله به هر کجایی که فکرش را بکنید تماس گرفتم.ستاد حوادث غیر مترقبه با چندین شماره تلفن ،پس از شماره گیری های مکرر نهایتا پاسخش این بود ما موارد را فکس کرده ایم !. واقعا باید از خوشحالی صدها بار هورا کشید  که ستاد حوادث مراتب را فکس کرده است!  و پس از پی گیری مجدد فرمودند،آقای رئیس 20 دقیقه دیگر تشریف می آورند که البته آن موقع هم وقت اذان است و لابد ...

به روابط عمومی صدا وسیما تماس می گیرم شاید دستشان به جایی بند باشد ،آن هم روی پیغام گیر است و ....

به منابع طبیعی تماس می گیرم هیچ کدام از شماره ها پاسخ گو نیستند یا روی فاکس است و یا کسی گوشی بر نمی دارد . ط§ط¯ط§ظ…ظ‡ ظ…ط·ظ„ط¨...




تاریخ : چهارشنبه 96/6/8 | 3:47 عصر | نویسنده : مهدی پریشانی(نام مستعار) | نظرات ()

و بالاخره عظیم هم از بین ما رفت. قطار زندگیش به ایستگاه آخر رسید. از سال ها پیش می دانستیم که وضعیت سختی را تحمل می کند .مشکل حاد ریوی داشت که به احتمال زیاد دلیلش مجاورت با سموم شیمیایی در حین امور کشاورزی بود. البته خانواده پی گیری های زیادی برای درمان و خصوصا انجام پیوند در شیراز و تهران برایش انجام دادند اما به نتیجه ای نرسید.

 بیش از 9  سال زجر کشید اما با امیدوار بودن به این که روزی حالش خوب می شود .لبخند از لبان عظیم محو نمی شد .برای همین می گویم خیلی امیدوار به زندگی بود .به بودن در کنار بچه های کوچکش .به ماندن برای سایه سر همسرش. همسری که در این چند سال مردانه ایستاد و خم به ابرو نیاورد.نگذاشت کسی مشکلاتش را و صدای شکستن تدریجی استخوان هایش را بشنود.وقتی زن قرار است هم مرد خانه باشد و از راه کشاورزی نان درآورد وهم کدبانوی خانه، انصافا خیلی سخت است. و اما عشق عظیم همه این ناهمواری ها را برایش آسان می کرد .هر وقت از وضعش پرسیدم خلاف خیلی از بستگان و افرادی که می شناسم اولین کلمه ای که به زبان می آورد این بود خدای را شکر،خیلی خوبیم !و این که:  ....امسال محصول خوبی داشتیم بدهی هایمان را پرداخت کردیم. ..خدا کریم است.

و هیچ وقت ناله‌ای از او نشنیدم.و این ها همه به عشق وجود عظیم برایش آسان می نمود. ط§ط¯ط§ظ…ظ‡ ظ…ط·ظ„ط¨...




تاریخ : سه شنبه 96/5/31 | 9:11 عصر | نویسنده : مهدی پریشانی(نام مستعار) | نظرات ()

این روزها که بحث انتخابات ریاست‌جمهوری دور دوازدهم داغ تر شده است ،کاندیدا های محترم می کوشند در به دست آوردن دل مردم و کشاندن آن ها پای صندوق رای گوی سبقت را از رقیب بربایند .این است که سعی می کنند برای حل معضلات موجود کشور ،برنامه های نو و بدیع ارائه دهند.

در همین ارتباط سایت خبر آنلاین مطلبی را به طنز درج نموده است:

یکی از کاندیداهای محترم  و البته تازه کار  ریاست جمهوری فرمودند :

برای تولید شغل، مسکن مهر و کشت زرشک و زعفران و خرما را افزایش می دهم!

گفتم از بی کاری نسل جوان؟

گفت: راه چاره اش تنها زرشک

درد بی درمان بحث کار را

می کنم از ریشه درمان با زرشک

در زمینهای کشاورزی تمام

کاشت باید جای لوبیا، زرشک

خود کفا خواهیم شد در این خصوص

صادراتش می کند غوغا، زرشک

می کند چون خون انسان را رقیق

می توان گفتش که کیمیا، زرشک

همچو یاقوت است، سرخ و خوش لعاب

آبِ آن ترش است بی همتا، زرشک

چرخ دستی های مونتاژ وطن

بر سر هر کوی در هر جا زرشک

فصل تابستان که عالی می شود

آی می چسبد در آن گرما زرشک

در زمستان خاصیت دارد زیاد

مزه دارد در دل سرما زرشک

روی مرغ و تُوی مرغ و زیرِ مرغ

ریخت باید بعد از این یک لا زرشک

اشتغال و معضلش را در سه سوت

ریشه اش را می کَنم من با زرشک

تا شنید این ماجرا را مرد رند

زیر لب با خویشتن گفتا: زرشک....!

مجید مرسلی/نقل از خبر آنلاین 






تاریخ : سه شنبه 96/2/26 | 11:3 صبح | نویسنده : مهدی پریشانی(نام مستعار) | نظرات ()

چند روز پیش با این تکنولوژی جدید ارتباطی پیامکی برآیم آمد که : "سود تعاونی ... به حساب شما واریز شد ."

از خوشحالی در پوست نمی گنجیدم! خصوصا این که چند روزی بود جیب هایم رنگ پول به خود ندیده بودند.با حالتی بی قرار در منزل قدم می زدم ،روی مبلمان منزل ورجه وورجه می کردم ،آوازهای محلی می خواندم و خلاصه علیرغم تذکرات پی در پی عیال، تاب نشستنم نبود. به زحمت اهل منزل توانستند کنترلم کنند ... ،هنوز از  آن حال و هوا خارج نشده بودم که تلفن های همکاران بازنشسته ام شروع شد :پیام بهت رسید ؟ چقد به حسابت واریز کردن ؟بازم میدن ؟ اون وقت تا حالا چرا از این خبرا نبود ؟!(و بیشتر با تمسخر )

داستان از این قرار بود که یکی از شرکت های تعاونی اداره مان که سالیان زیادی در آن مسئولیت اجرایی داشتم و در حال حاضر چندی از دوستان گرامیم مدیریت آن را بعهده دارند ،از طریق پیامک به اطلاع اعضا رسانده بودند  که سود شرکت .... به حساب آن ها واریز شده است .

به این که آیا شرکت مذکور  قابلیت سود دهی دارد یا خیر و این که از بابت این سود کذایی چقدر به حساب اعضا واریز شده است هم کاری ندارم. چرا که در طول آن سنوات متمادی که به اتفاق چند نفر از دوستان با همت و کم توقعم آن جا را اداره می کردیم به زحمت مداخل و مخارجش موازنه می شد ،چه رسد به سوددهی آن! و البته تنها بهره ی مجموعه ما که مشوق ادامه ی راهمان بود رضایت مندی اعضای شرکت بود و دعای خیر آن ها که حقا به آن ایمان داشتم و نتیجه آن را در زندگی روزمره دیده ام و پس از گذشت سال ها همچنان به آن امیدوارم.انشاءالله که این رضایت مندی برای گردانندگان فعلی هم پابرجا باشد. اما این ماجرا مرا به یاد داستانی انداخت که در اوایل پیروزی انقلاب اتفاق افتاده بود :

نقل می کنند در آن زمان، واحد سیار صدا و سیما برای تهیه گزارشی از خدمات ارائه شده از پرتو انقلاب اسلامی به یکی از روستا های منطقه ما رفته و شروع به مصاحبه با اهالی می کنند .هر کدام از اهل آبادی به فراخور اطلاع و دانش خود از برکات انقلاب می گویند :یکی از آب لوله کشی و دیگری از احداث جاده جدید به همت جهاد سازندگی و دیگری هم از برپایی کلاس نهضت سوادآموزی و ....که انصافا در آن زمان و با توجه به محدودیت اعتبارات و امکانات ،اقدامات خوب و قابل توجهی هم انجام شده بود. تا این که در آخر کار میکروفن را به دست پیرزن کهن سالی می دهند که بسی مشتاق بود او هم  چون سایرین از حسنات انقلاب بگوید. آن بنده خدا تنها اقدام ملموسی را که به واسطه انقلاب در ذهنش داشت، چند برگ کوپنی بود که به او اختصاص داده بودند تا با آن سهمیه قند و شکر و آرد ماهانه اش را تامین کند.این بود که رو به دوربین با صدای لرزانی گفت: ننه !من فقط می خوام از سران رژیم پدر سوخته قبلی بپرسم اون وقت تا حالا کوپن های ما را چطوری هپولی می کردین!!!؟

هپولی: مالی که یک جا بلعیده شود ،ناپدید شود ....






تاریخ : پنج شنبه 96/2/14 | 7:26 صبح | نویسنده : مهدی پریشانی(نام مستعار) | نظرات ()
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مینی ویکی نت