f=e="t فارس - بر بلندای کوه بیل
سفارش تبلیغ
صبا ویژن
"بر بلندای کوه بیل"

سال نو بر شما مبارک دوستان عزیز!

برایتان از آن خداوندی که همه چیز در دست با کرامت اوست بهترین ها را آرزو می کنم .

شاد باشید و سلامت و توفیق همراه همشگیتان .

باری در آخرین روزهای زمستان یعنی 25 اسفند 97 توفیق دست داد و از زادگاهم دیدن کردم .اینجا همان جایی است که سابقا دریاچه پریشانش می گفتند ! آن روزها که در اوج بود و  پر آب در محاصره نیزارها و صدای دل نشین پرندگان که همین روزها موسم تخم گذاریشان شروع می شد .چه همهمه ای بر پا می شد از شور و ولوله و صدای زندگی

طبیعت فامور آخرین روزهای زمستان

تصاویر از روبروی کوه بزی و در جاده  ملا اره به فامور گرفته شده است ادامه مطلب...




تاریخ : پنج شنبه 98/1/1 | 9:10 صبح | نویسنده : مهدی پریشانی(نام مستعار) | نظرات ()

اخیرا متنی را دیدم با این شرح : حضرت آیت الله ... (در در دیدار مبلغان سازمان اوقاف با موضوع آرامش بهاری) فرمودند :

تشکر می کنم از شما که در زمانی که "مردم " برای تفریح از خانه و دیار خود بیرون می زنند شما برای مرزبانی دین به تبلیغ می روید. ................!........؟.....................،.،،! ادامه مطلب...




تاریخ : چهارشنبه 97/12/22 | 9:55 عصر | نویسنده : مهدی پریشانی(نام مستعار) | نظرات ()

اواسط سال 95 بود که باخبر شدم جناب آقای حاج اکبر رییسی هم ولایتی گرامیم که سال های زیادی در حوزه های مختلف اداری ،انتظامی، اجتماعی استان مسئولیت داشته اند و انصافا از افتخارات طایفه هستند در حال جمع آوری اطلاعاتی راجع به انساب طایفه مالکی است ولی خیلی در جریان جزئیات کار نبودم تا این که در جلسه ای از خود ایشان شنیدم که در صدد تهیه شجره نامه افراد طایفه مالکی هستند. ادامه مطلب...




تاریخ : چهارشنبه 97/11/17 | 1:23 عصر | نویسنده : مهدی پریشانی(نام مستعار) | نظرات ()

مشکل آب چقدر جدی است ؟ 

آن روزهایی که برای سرکشی به خانواده و بستگان به زادگاهم بر می گشتم در اولین فرصت سعی می کردم  به دریاچه زیبای پریشان که تا آبادی ما فاصله چندانی نداشت سری  بزنم. حال یا به بهانه ماهی گیری بود یا تفریح و تماشای زیبایی های خیره کننده دریاچه. از بوته های کناره دریا که بوی معطرشان به وجدت می آورد گرفته تا آواز مستانه پرندگان زیبا و رنگارنگ  و لانه های پر از تخم آن ها بر فراز نیزارهای سر سبز و صدای جهش ماهیان جوانی که خود را از آب به بیرون پرتاب می کردند همه و همه برگ زرینی از قدرت لایزال الهی و شکوهمندی و در عین حال ظرافت طبیعت را به رخ می کشید . راستش هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم که روزی چشم باز کنم و دریاچه نباشد واین همه زیبایی محو شده باشد  !  ادامه مطلب...




تاریخ : چهارشنبه 97/5/3 | 9:18 عصر | نویسنده : مهدی پریشانی(نام مستعار) | نظرات ()

در شرکت ما هم با گذشت زمان و دور شدن از سال های اول انقلاب ،مثل خیلی از ادارات دیگر کمتر از اسراف و این جور حرف های قدیمی سخن بمیان می آمد.الحق حرفها و روشها و اسباب های  کهنه و مشمئز کننده هر آدم نو اندیشی را می آزارد ! همه تلاش داشتند بروز باشند. همه و همه و همه .

مثلا همین رییس شرکت ما که انصافا در نواندیشی کار را تا بدانجا رسانید که در اتاق کارش، راه به اتاق خواب کامل(نگفتم مبله !)،راه به دستشویی و حمام و ... پیش بینی کرد .البته نه این که از دستشویی های قدیمی استفاده کند ،بلکه با نبوغ و استعداد ویژه ای که داشت اتاق های جنب دفترش را اختصاص به این جور قضایا داد و به آن ها راه باز کرد .الحق مجموعه ای فرهنگی، رفاهی. .. و در نوع خودش کم نظیر و جمع و جور ترتیب داد که تا نسل های بعد همه مدیران او را آفرین و دست مریزاد بگویند. ادامه مطلب...




تاریخ : جمعه 96/8/12 | 10:12 عصر | نویسنده : مهدی پریشانی(نام مستعار) | نظرات ()

علیرغم گرفتاری های روزمره باز هم خداوند توفیق عنایت فرمود که امسال هم به روستایمان بروم و در مراسم  شب عاشورا شرکت داشته باشم. 

مثل سال های گذشته جوانان فعال آبادی با مختصر وجوهی که جمع آوری کرده بودند توانسته بودند مجلس آبرومندی تهیه ببینند. عمده مردم آبادی در حسینیه حضرت سید الشهدا جمع شده بودند. افرادی هم از آبادی های دیگر و حتی روستاهای دیگر به حسینیه آمده بودند.مراسم زیارت عاشورا ،سینه زنی و زنجیر زنی با مداحی گرم و دلنشین برادر زاده ها و خواهر زاده ام انجام شد.انصافا جوانان و نوجوانان و خردسالان شرکت پرشوری داشتند .

 شب های تاسوعا و عاشورا برای مردم آبادی ما خاطره انگیز ترین مواقع سال است، آبادی ما به پاره ای دلایل دارد خالی از سکنه می شود .عمده جوان ها به شهرهای اطراف از جمله شیراز و کازرون و بوشهر مهاجرت کرده اند . این ایّام که می شود با استفاده از فرصت و تعطیلی مشاغل ، توفیق نصیبشان می شود تا به آبادی برگردند،یعنی آبادی ما شلوغ ترین روزها را تجربه می کند. چه حیف که بهره برداری مطلوب را از این فرصت کم نظیر نداریم .اهالی در حد بضاعت نذورات خود را در راه آقا ابا عبدالله علیه السلام تقدیم می کنند. افرادی شام و ناهار عزاداران را تقبل می کنند ،برخی آب و شربت و برخی هم شیر و کیک و ،،،و هرکس به نوعی ارادت خود را به این مراسم عزیز نشان می دهد.

معمولا هرساله آقایانی از وعاظ و روحانیون  یا اساتید علمی در این مراسم برای مردم در خصوص قیام عاشورا صحبت دارند. اما امسال جایشان خالی بود. ط§ط¯ط§ظ…ظ‡ ظ…ط·ظ„ط¨...




تاریخ : یکشنبه 96/7/9 | 10:23 عصر | نویسنده : مهدی پریشانی(نام مستعار) | نظرات ()

باز هم آتش به جان کوه بیل افتاد .صدها هکتار از این منطقه بکر در آتش بی مبالاتی برخی افراد ولنگار و بی مسئولیت سوخت و دود شد و به هوا رفت.

حدودا ی وقت اذان ظهر بود که زنگ تلفن همراهم به صدا درآمد واز آن سوی خط یکی از بستگان ساکن منطقه خبر داد که کوه بیل دگر بار آتش گرفته است.با عجله به هر کجایی که فکرش را بکنید تماس گرفتم.ستاد حوادث غیر مترقبه با چندین شماره تلفن ،پس از شماره گیری های مکرر نهایتا پاسخش این بود ما موارد را فکس کرده ایم !. واقعا باید از خوشحالی صدها بار هورا کشید  که ستاد حوادث مراتب را فکس کرده است!  و پس از پی گیری مجدد فرمودند،آقای رئیس 20 دقیقه دیگر تشریف می آورند که البته آن موقع هم وقت اذان است و لابد ...

به روابط عمومی صدا وسیما تماس می گیرم شاید دستشان به جایی بند باشد ،آن هم روی پیغام گیر است و ....

به منابع طبیعی تماس می گیرم هیچ کدام از شماره ها پاسخ گو نیستند یا روی فاکس است و یا کسی گوشی بر نمی دارد . ط§ط¯ط§ظ…ظ‡ ظ…ط·ظ„ط¨...




تاریخ : چهارشنبه 96/6/8 | 3:47 عصر | نویسنده : مهدی پریشانی(نام مستعار) | نظرات ()

و بالاخره عظیم هم از بین ما رفت. قطار زندگیش به ایستگاه آخر رسید. از سال ها پیش می دانستیم که وضعیت سختی را تحمل می کند .مشکل حاد ریوی داشت که به احتمال زیاد دلیلش مجاورت با سموم شیمیایی در حین امور کشاورزی بود. البته خانواده پی گیری های زیادی برای درمان و خصوصا انجام پیوند در شیراز و تهران برایش انجام دادند اما به نتیجه ای نرسید.

 بیش از 9  سال زجر کشید اما با امیدوار بودن به این که روزی حالش خوب می شود .لبخند از لبان عظیم محو نمی شد .برای همین می گویم خیلی امیدوار به زندگی بود .به بودن در کنار بچه های کوچکش .به ماندن برای سایه سر همسرش. همسری که در این چند سال مردانه ایستاد و خم به ابرو نیاورد.نگذاشت کسی مشکلاتش را و صدای شکستن تدریجی استخوان هایش را بشنود.وقتی زن قرار است هم مرد خانه باشد و از راه کشاورزی نان درآورد وهم کدبانوی خانه، انصافا خیلی سخت است. و اما عشق عظیم همه این ناهمواری ها را برایش آسان می کرد .هر وقت از وضعش پرسیدم خلاف خیلی از بستگان و افرادی که می شناسم اولین کلمه ای که به زبان می آورد این بود خدای را شکر،خیلی خوبیم !و این که:  ....امسال محصول خوبی داشتیم بدهی هایمان را پرداخت کردیم. ..خدا کریم است.

و هیچ وقت ناله‌ای از او نشنیدم.و این ها همه به عشق وجود عظیم برایش آسان می نمود. ط§ط¯ط§ظ…ظ‡ ظ…ط·ظ„ط¨...




تاریخ : سه شنبه 96/5/31 | 9:11 عصر | نویسنده : مهدی پریشانی(نام مستعار) | نظرات ()

چند روز پیش با این تکنولوژی جدید ارتباطی پیامکی برآیم آمد که : "سود تعاونی ... به حساب شما واریز شد ."

از خوشحالی در پوست نمی گنجیدم! خصوصا این که چند روزی بود جیب هایم رنگ پول به خود ندیده بودند.با حالتی بی قرار در منزل قدم می زدم ،روی مبلمان منزل ورجه وورجه می کردم ،آوازهای محلی می خواندم و خلاصه علیرغم تذکرات پی در پی عیال، تاب نشستنم نبود. به زحمت اهل منزل توانستند کنترلم کنند ... ،هنوز از  آن حال و هوا خارج نشده بودم که تلفن های همکاران بازنشسته ام شروع شد :پیام بهت رسید ؟ چقد به حسابت واریز کردن ؟بازم میدن ؟ اون وقت تا حالا چرا از این خبرا نبود ؟!(و بیشتر با تمسخر )

داستان از این قرار بود که یکی از شرکت های تعاونی اداره مان که سالیان زیادی در آن مسئولیت اجرایی داشتم و در حال حاضر چندی از دوستان گرامیم مدیریت آن را بعهده دارند ،از طریق پیامک به اطلاع اعضا رسانده بودند  که سود شرکت .... به حساب آن ها واریز شده است .

به این که آیا شرکت مذکور  قابلیت سود دهی دارد یا خیر و این که از بابت این سود کذایی چقدر به حساب اعضا واریز شده است هم کاری ندارم. چرا که در طول آن سنوات متمادی که به اتفاق چند نفر از دوستان با همت و کم توقعم آن جا را اداره می کردیم به زحمت مداخل و مخارجش موازنه می شد ،چه رسد به سوددهی آن! و البته تنها بهره ی مجموعه ما که مشوق ادامه ی راهمان بود رضایت مندی اعضای شرکت بود و دعای خیر آن ها که حقا به آن ایمان داشتم و نتیجه آن را در زندگی روزمره دیده ام و پس از گذشت سال ها همچنان به آن امیدوارم.انشاءالله که این رضایت مندی برای گردانندگان فعلی هم پابرجا باشد. اما این ماجرا مرا به یاد داستانی انداخت که در اوایل پیروزی انقلاب اتفاق افتاده بود :

نقل می کنند در آن زمان، واحد سیار صدا و سیما برای تهیه گزارشی از خدمات ارائه شده از پرتو انقلاب اسلامی به یکی از روستا های منطقه ما رفته و شروع به مصاحبه با اهالی می کنند .هر کدام از اهل آبادی به فراخور اطلاع و دانش خود از برکات انقلاب می گویند :یکی از آب لوله کشی و دیگری از احداث جاده جدید به همت جهاد سازندگی و دیگری هم از برپایی کلاس نهضت سوادآموزی و ....که انصافا در آن زمان و با توجه به محدودیت اعتبارات و امکانات ،اقدامات خوب و قابل توجهی هم انجام شده بود. تا این که در آخر کار میکروفن را به دست پیرزن کهن سالی می دهند که بسی مشتاق بود او هم  چون سایرین از حسنات انقلاب بگوید. آن بنده خدا تنها اقدام ملموسی را که به واسطه انقلاب در ذهنش داشت، چند برگ کوپنی بود که به او اختصاص داده بودند تا با آن سهمیه قند و شکر و آرد ماهانه اش را تامین کند.این بود که رو به دوربین با صدای لرزانی گفت: ننه !من فقط می خوام از سران رژیم پدر سوخته قبلی بپرسم اون وقت تا حالا کوپن های ما را چطوری هپولی می کردین!!!؟

هپولی: مالی که یک جا بلعیده شود ،ناپدید شود ....






تاریخ : پنج شنبه 96/2/14 | 7:26 صبح | نویسنده : مهدی پریشانی(نام مستعار) | نظرات ()
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مینی ویکی نت