f=e="t شرکت من ...آقای رئیس بازنشسته شد . - بر بلندای کوه بیل
سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
"بر بلندای کوه بیل"

رئیس شرکت من امروز بازنشسته شد .خدایش حفظ فرماید.روزغم انگیزی بود.

کارگران در سالن کارگاه ازدحام کرده بودند ومن به سختی جایی برای نشستن پیدا کردم .قرار نبود بنده و امثال بنده را به آن جلسه راه بدهند. اما وقتی فکر کردند شاید صندلیها خالی بماند دعوت شدیم! من جزئی از سیاهی لشکرم. چون قدم بلند است واین حسن من است که به چشم می آیم! جلودرب سالن جلسات به خود گفتم حال که تحویلم گرفته اند حداقل دستم را جلو ببرم وکیکی فنجانی بردارم .اما با احترام به درون سالن هلم دادند. حق داشتند چون وقت تنگ بود . به گمانم دیگرازکف رفته باشد!

پس از اندک تأملی جایی را که  به نظرم دنج می آمد نشان کرده ونشستم .مدعوین یکی یکی و چندچند وارد شدند. صندلیها پرشدند وابهت مجلس همه جارا فرا گرفت. طولی نکشید که از نگاههای مسئولانه که همه ردیفها و ستونهارا کنترل میکرد هم ترسیدم وهم خودم را دزدیدم . ترس اینکه ببینندم ولرز اینکه برم گردانند !  چون سالن پرشده و دیگر به وجودم نیازی نیست.چه می شود کرد . حالا دیگر کیکها هم تمام شده اند ....

 مردمک چشم برخی از همکارانم مخصوصا پایه بلندها ،زیرحلقه حلقه گلوله های اشک پیدا نبود . شاید اگر مرد نبودند های های می گریستند! بی اختیار لبانم به حرکت درآمدند: بگذار تا بگریم چون ابر دربهاران ...

گفتم که، دهاتی ام .عذر می خواهم حتی یه پله آن ورتر، من بچٌه ی عشایرم ! درکوه و صحرا بزرگ شده ام .فهم من خیلی از چیزها را هضم نمی کند.مطالب دیر دستگیرم می شود . دوستم می گوید زمان می برد ، زمان می خواهد!ومن وقت کم دارم..

در وصف آقای رئیس، مرثیه ها سروده شدو سوگواره ها برپا . براستی تراژدی غمناکی بودو من دلم بس نازک. به زحمت جلو گریه ام را گرفته بودم . یاد وقتی افتادم که دایی صدراله مرده بود و مادرمرحومم برایش زارزار گریه می کرد! هاج و واج مانده بودم ازاین اوضاع ...براستی شاید من ...

آقای رئیس شرکت ما مرد خوبی بود . طالب یک ریال کسی نبود . چه مال شرکت چه مال دیگران چه مال دولت. این راهمه می دانستند. من هم به این ایمان داشتم. آقای رئیس من آدم خوش نمازی بود بیشتر نمازهایش هم ،خصوصا ظهرها پشت سر امام جماعت مشهوری خوانده می شد  .این را هم ،همه می دانستند . آقای رئیس به نشستهایش با کارگران در نمازخانه شرکت ،بسیاراهمیت می داد. مخصوصا پنجشنبه ها که آش می خوردیم ، وحالمان خوشتر بود. کمتر یادم می آید دراین جلسات سخنی راجع به مشکلات شرکت ، مزایای کارکنان، مشکلات کارکنان و ... گفته شده باشد . آقای رئیس درعالمی دیگربود. درعوض خوب وعظ می کرد . برای همین شرکت ما نیازی به دعوت از اسلام شناس و سخنران نداشت. هروقت در جمعمان قرار می گرفت از خدا می گفت از بزرگان دین و احادیث و...امانت داری 

شاید آقای رئیس من آدم ساده ای بود. نمی دانم. ولی می دیدم زیر چترش، آن ها که اهل سوئ استفاده بودند،الحق کم نگذاشتند . البته کم لطف  هم نبود .چه بسا دوستانی که همین یکی دوسال گذشته همراه من قطعه جابجا می کردند والحال شنیده ام به لطف مرخصی ها ومأموریتها ،دکترایشان راهم گرفته اند .مبارکشان باشد،شایدهم من بی عرضه بوده ام!

 دوروبری های آقای رئیس من بیشتر وقتشان صرف پرونده سازی برای آقای رئیس قبلی و نوچه هایش شد. همان رئیسی که که خطاهایی هم که از او سرزده بود، بیش از همه خود این حضرات در آن دخیل بودند.همان کاری که دوروبری های آقای رئیس قبلی برای آقای رئیس قبل تر انجام داده بودند. البته برای رضای خدا و فی سبیل الله!! این حسن آنهاست.

در آن قسمت از شرکت که من کار می کنم می گویند جای مهمی است. این را بارها رئیس کُلٌ، کُل ،کلٌمان در مرکز گفت. با گوشهای خودم شنیدم. رئیس کلٌ بارها تأکید کرده کارما خیلی مهم است . اما این آقای رئیس عزیز در طول مسئولیتش برای یک بار هم از قسمت ما سرکشی نکرد. البته جای گله نداشت چون دیگر جاهای شرکت راهم بلد نبود! آقای رئیس ما کاری به خیر و شرٌ کسی نداشت. آدم بی آزاری بود. هرکس کارخودش را می کرد. این اواخر درب خیلی از اتاقهای شرکت رابسته می دیدم . وضع خوبی بود،علیرغم اینکه ساعت کار اداری شرکت ساعت 7:30 بود برخی 8 می آمدندوبعدتر. حتی گاهی خود من و.. به هرحال یادش به خیر ....

 آقای رئیس من اهل برنامه بود.اما برنامه های بلن........د مدٌت. کمترین وقتی که برای دیدنش انتظار کشیدم 16 روز بود .این که چیزی نیست اولین بار برای دیدنش 3 ماه صبرکردم تا... اشتباه نکنید نتوانستم ببینمشان، بلکه منصرف شدم. درعوض چاپلوسان درگاهش عینهو که می خواستند به .. بروند. آنی اورا می دیدند.

به نظرم امسال برای کارگران شرکت ما سال خوبی نبود. با آن حقوق اسف بارشان حدود 9 ماه بود که یک ریال اضافه کار نگرفته بودند و همچنین سایر مزایای دیگر .الان که آخر دی ماه است و صبح ها سوز سرما بیداد می کند، ما گرم کننده نداریم. برخی دوستانم به لحاظ سرمای شدید محلٌ کار ،پیشنهاد داشتند برخی از اتاقها رابه سردخانه ی بزرگ شهربرای انبار سیب اجاره بدهیم. اینجوری هم باغداران کمتر ضرر می کنند،هم پول تعمیرات موتورخانه درمی آیدهم ثواب دارد! موتورخانه شوفاژشرکت پیشترها خراب شده است .شرکت ما برای این جورکارها پول ندارد. البته برای خیلی کارهای بیرون از شرکت بعله! .... صبح ها خیلی سردمان می شود . چندین بار تصمیم گرفتم بروم از کوه بیل تلی ازهیزم بیاورم ودر اتاقم آتش روشن کنم ولی نشد .از ترس مأمورین اداره جنگل بانی و ... دوستم که می گوید دوست عزیز اینجا شهراست کوه وبیابان که نیست!

بگذریم. فعلا مقامات اندر وصف آقای رئیس مسابقه گذاشته اند .میکروفون را ازهم می قاپند. از چپ وراست همه هم داستانند و در رسای شجاعتها و کاردانی هایش مرثیه ها می سرایند. دور وبری های آقای رئیس ما سنگ تمام گذاشتند از فداکاری هایش از تولید ،از فروش از...

یادم به سرمایه گذاری چند میلیاردی در یکی از طرحها افتاد که پس از چند سال عین پول را به ما برگرداندندوما کلی هم ذوق کردیم که حداقل پول شرکت برگشته است!

بدرقه کنندگان به اینها هم قناعت نکردند .ویدیو پروژکتور روشن شد. پشت سرهم پروژه های جورواجور بود که به دست آقای رئیس یا اطرافیان کلنگ زده می شد یا در حال افتتاح بود.تصاویرعده ای از دوستانم هم بین همراهان دیده می شد ولی هرچه دقت کردم عکس خودم را ندیدم که ظهر برای عیال تعریف کنم .زهی خیال باطل!

 آهنگی حماسی تله فیلمهارا همراهی می کرد و من سرشارشده بودم از غرور و این همه سر افرازیها و افتخاراتی که تاکنون نصیبمان بوده و خودمان حالی مان نبوده است ! یادم آمد به ماجرای مشابه برای فیلم آقای رئیس قبلی که درحرکتی نمادین ،خودروهای اجاره ای را دروسط حیاط شرکت برایش ردیف کرده بودند وآن بزرگوار به مثابه یگان ترابری لشکرآماده ی رزم از آنها سان می دید.

صحبتهای نه چندان آهسته ای مرا به خود آورد. نگاههایم به طرف راست چرخید. مش نبی را دیدم کارگر چاپخانه را .چندماهی است که بازنشسته شده است.درحالی که درصندلیش آرام نمی گرفت ،سبیلهای بلندش را می جوید وباخود غرولند می کرد .حق داشت .پس از سی و اندی سال جان کندن وعرق ریختن در همین شرکت گفتن یک "دستت درد نکند " هم از او دریغ شد.

راستش آقای رئیس علیرغم این که آدم خوبی بود وعلیرغم این که خیلی متشرع بود چندان باکلمه قانون سازگار نبود . معتقدبود خودمان با رجوع به عقل وشرع می فهمیم چکار باید بکنیم .

جلسه درحال تمام شدن بود و همچون همه جلسات تودیع و معارفه های قبل هدایا آرام آرام به سالن وارد می شدند و من دزدکی در حال خارج شدن از آن .

موقع ردشدن از راهرو، روی تابلو اعلانات شرکت نوشته ای توجهم را جلب کرد .

آن کسی بسیجی تراست که مقررات را بیشتر رعایت می کند،به خاطر آنکه این فرد بیشتر ازهمه برای نظام دل می سوزاند .مقام معظم رهبری

از خداحافظی آقای رئیس چند روز گذشته است، هرروز بازرسین مرکز در شرکت ما هستند. باهم پچ پچ می کنند وبه این طرف و آن طرف اشاره می کنند. گاهی هم ازمن و همکارانم سئوالاتی می پرسند. من چیزی دستگیرم نشده است ولی دوستانم که از بچه های بالاتر هستند ،می گویند این هاپی گیرپرونده ی سواستفاده کننده ها هستند ومن هنوز گیجم که بالاخره آقای رئیس ما چه جور رئیسی بود؟

 






تاریخ : پنج شنبه 93/10/25 | 1:54 عصر | نویسنده : مهدی پریشانی(نام مستعار) | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • مینی ویکی نت